حكيم ابوالقاسم فردوسى

735

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ببينى كه من در صف كارزار * چنانم چو با باده و ميگسار چو از شهر زاول بايران شوم * بنزديك شاه و دليران شوم هنر بيش بينى ز گفتار من * مجوى اندرين كار تيمار من دل رستم از غم پر انديشه شد * جهان پيش او چون يكى بيشه شد كه گر من دهم دست بند ورا * و گر سر فرازم گزند ورا دو كارست هر دو بنفرين و بد * گزاينده رسمى نو آيين و بد هم از بند او بد شود نام من * بد آيد ز گشتاسپ انجام من بگرد جهان هرك راند سخن * نكوهيدن من نگردد كهن كه رستم ز دست جوانى بخست * بزاول شد و دست او را ببست همان نام من باز گردد بننگ * نماند ز من در جهان بوى و رنگ و گر كشته آيد بدشت نبرد * شود نزد شاهان مرا روى زرد كه او شهريارى جوان را بكشت * بدان كو سخن گفت با او درشت برين بر پس از مرگ نفرين بود * همان نام من نيز بىدين بود و گر من شوم كشته بر دست اوى * نماند بزاولستان رنگ و بوى شكسته شود نام دستان سام * ز زابل نگيرد كسى نيز نام و ليكن همى خوب گفتار من * ازين پس بگويند بر انجمن چنين گفت پس با سرافراز مرد * كه انديشه روى مرا زرد كرد كه چندين بگويى تو از كار بند * مرا بند و راى تو آيد گزند مگر كاسمانى سخن ديگرست * كه چرخ روان از گمان برترست همه پند ديوان پذيرى همى * ز دانش سخن برنگيرى همى ترا سال برنامد از روزگار * ندانى فريب بد شهريار تو يكتا دلى و نديده جهان * جهانبان بمرگ تو كوشد نهان گر ايدونك گشتاسپ از روى بخت * نيابد همى سيرى از تاج و تخت بگرد جهان بر دواند ترا * بهر سختيى پروراند ترا به روى زمين يك سر انديشه كرد * خرد چون تبر هوش چون تيشه كرد كه تا كيست اندر جهان نامدار * كجا سر نپيچاند از كارزار كزان نامور بر تو آيد گزند * بماند به دو تاج و تخت بلند كه شايد كه بر تاج نفرين كنيم * وزين داستان خاك بالين كنيم همى جان من در نكوهش كنى * چرا دل نه اندر پژوهش كنى بتن رنج كارى تو بر دست خويش * جز از بدگمانى نيايدت پيش مكن شهريارا جوانى مكن * چنين بر بلا كامرانى مكن دل ما مكن شهريارا نژند * مياور بجان خود و من گزند ز يزدان و از روى من شرم دار * مخور بر تن خويشتن زينهار ترا بىنيازيست از جنگ من * وزين كوشش و كردن آهنگ من زمانه همى تاختت با سپاه * كه بر دست من گشت خواهى تباه بماند بگيتى ز من نام بد * بگشتاسپ بادا سرانجام بد چو بشنيد گردنكش اسفنديار * به دو گفت كاى رستم نامدار